پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۹ | 20:24 | مفیدی -
پنجره را باز می کنم، نگاهم قفل میشود در نگاهت، لبخند می زنم، لبخند می زنی، انگار هوای سرد زمستان، با هر بخاری که از بین شکاف لبانت بیرون می زند، گرم تر میشود، به سرعت از پله ها پایین می روم، یک صدایی در دلم فریاد می زند، دیگر تحمل ندارم، درب حیاط را باز میکنم، و جای خالی ات همراه با سوز سرد زمستان به رخم سیلی می زند، باز هم من و وهم خیالِ تو...
انجمنکایا✨