باز هم مثل همیشه، با دستان گرمت، دستان کوچک مرا دربر می گیری و گرما بخش وجودم می شوی... آرام آرام قدم میزنیم و به صدای خش خش برگ های پاییزی، له شده زیر پایمان گوش می سپاریم... نگاهم به سمت تابی، که باعث شادی کودکان شده کشیده می شود ... قدم هایم را به سمتش تند می کنم و تو نیز همانند همیشه با آن لبخند زیبایت مرا می نگری... کمی بعد شروع به هل دادنم می کنی ... با خیس شدن گونه ام چشمانم را باز میکنم... نگاه لرزانم درحال جستوجوی توست، ولی دیگر نیستی!.
روی تخت رها می شوم، ساعت ها گذشته است و من هنوز، معلق ام بین گذشته ای که پوسیده، و آینده ای که نیست، گویی حال را، مدتهاست به دست فراموشی سپرده ام، حالا حالم را دریاب، که در حوالی دلم تنها تورا جستجو میکنم انجمنکایا✨
پنجره را باز می کنم، نگاهم قفل میشود در نگاهت، لبخند می زنم، لبخند می زنی، انگار هوای سرد زمستان، با هر بخاری که از بین شکاف لبانت بیرون می زند، گرم تر میشود، به سرعت از پله ها پایین می روم، یک صدایی در دلم فریاد می زند، دیگر تحمل ندارم، درب حیاط را باز میکنم، و جای خالی ات همراه با سوز سرد زمستان به رخم سیلی می زند، باز هم من و وهم خیالِ تو... انجمنکایا✨
در تاریکی دنیا غرق شده ام... دنیایی آکنده از دل شستن... دنیایی که جایی برای انسانیت ندارد... و همه گرگ هایی هستند، در لباس گوسفندان گرگ هایی که اگر لحظه ای غافل شوی، تو را میدرند ... آری؛ من در این دنیا تنها مانده ام و بی صبرانه به انتظار آمدنت هستم... به امید آنکه ،تو نیز همرنگ این جماعت درنده نگشته باشی✨🖇️
دلم میسوزد برای کسی که میخواهد تازه با تو شروع کند؛ بیچاره نمیداند هرکاری که بکند، هر حرفی که بزند، هر طوری که بخواهد برایت جدید باشد نمیشود. آخر من تمام این ها را یک بار برایت به بهترین شکل ممکن انجام داده ام؛ و اطمینان دارم که تو... آنقدرها قوی نیستی که بتوانی فراموششان کنی!🦋🌾